سلام سلام سلام ! خوبین کوچولو های من ؟ امروز ولنتاین هست !

چه مسخره گفتم !

امروز ولنتاین هست !

هست که هست ! انگار کسی نمی دونه !

آقا ولنتاین به همتون تبریک میگم مخصوصا به عشق خودم ، درســـــــــــــا جونم

عشقولک خودم

به مولا ۱۰۰۰ تا شوهر هم بکنه، ۱۰۰۰۰۰۰۰ تا بچه هم داشته باشه ،باز هم خواستگار پایه یکش هستم !

بدخواه هاش رو هم کشتم دیگه بدخواه نداره !

فقط یکم کونش تپل شده که قراره شب ها با هم بریم ورزش کنیم و بدویم تا آب بشه چربی های اضافه !

راستی بعد از مدت ها دخترمون رزا به آغوش خانواده خودش برگشت !نمودونم می دونید یا نه ولی رزا چند وقتی بود که تو تیمارستام بستری بوده و الان هم آزاد شده !

اخلاقش نه تنها بهتر نشده ، بلکه رفته ۱۰۰ تا مامان بابا برای خودش پیدا کرده !

این همه من و درسا زحمت کشیدیم بچه بزرگ کردیم حالا ۱۰۰۰ نفر این بچه رو صاحب شدن ! عجب دنیایی شده !

خاله ستاره هم که هم خودش رو هم بقیه رو نموده با درس خوندن !

راستی با درسا داشتم صحبت می کردم ، انگار واسه این دختر ما رزا خواستگار اومده !

بیچاره پسره !

۲ روزه کچلش می کنه این رزا !

من تا عید بهش وقت دادم که تصمیم بگیره واسه ازدواج !

اینم چند تا عکس از من و خانومم درسا جونم


اینم عکس دخترمون رزا که شباهت بسیاری به گربه سان ها داره !

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:4 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:7 توسط دکتر بهزاد
|
سلام !

امروز ۲۹ اسفند هست . مثل اینکه امشب ساعت ۳ عید هست !۲ هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودیم در ارتفاعات رشته کوه های البرز !

با ماشین داشتیم همین طور توی این جاده های تنگ و خیس کوهستانی می رفتیم و تا قله کوه بالا رفته بودیم !

هر چی جلو تر می رفتیم ، زمین خیس تر می شد و برگشتن سخت تر

رسیدیم به یه جایی که ماشین رو نگه داشتم و ترمز دستی رو کشیدم ، ولی دیدم ماشین همین طور داره حرکت می کنه !

زمین انقدر خیس بود که ماشین رو داشت می کشید و با خودش می برد !من و دوستم سوار شدیم و به راه خودمون ادامه دادیم .

یه کم که جلو تر رسیدیم ، دیدم جاده بهتر شد.همون جا وایستادیم و استراحت کردیم .

همه جا رو مــــــــــــــه گرفته بود !

تا ۱۰ متر جلو تر خودت رو نمی دیدی !

صدای موزیک از تو ماشین پخش می شد و تو اون سکوت ، همه جا رو برداشته بود !

همه جا برف ! همه جا مه ! ماشین رو روشن کردیم و برگشتیم ، تو راه رسیدیم دوباره به همون قله کوه که گفته بودم !

ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم !

دوربین رو هم آوردیم و عکس گرفتیم ، بعدش هم با دوستم رفتیم پیست اسکی و با پای پیاده رفتیم به سمت انتهای پیست.ساعت ۵ بعد از ظهر بود ! تو پیست به جز ما ۱۵ نفر دیگه بودن . ما همین طور رفتیم ، رفتیم تا به آخر پیست رسیدیم

هیچ کس اونجا نبود ، با دوستم سیگار کشیدیم و همین طور داشتیم می گفتیم و می خندیدیم ،دوستم عینک آفتابی خودش رو داد دست من تا نگه دارم ، بعدش هم با هم ۲ تایی برگشتیم به سمت ماشین .

دیگه همه جا تاریک شده بود ، همه هم رفته بودن ، دیگه کسی تو پیست نبود ، وقتی برمی گشتم تا اونجایی که من و رفیقم رفته بودیم رو نگاه کنم ، فاصله انقدر تا ماشین دور بود و هوا تاریک بود که می ترسیدم نگاه کنم !

یه لحظه یاد عینک دودی رفیقم افتادم که داده بود به من و منم تو جیب عقبم گذاشته بودم !

دست زدم ، ولی چیزی نبود !


یعنی دوباره باید تا آخر پیست می رفتیم و تو اون تاریکی دنبال عینک می گشتیم ؟ !


با دوستم دوباره داشتیم بر می گشتیم که عینک رو پیدا کنیم ، ولی تا ۲ قدم برداشتیم عینک پیدا شد !

شانس آوردیم !

بعدش هم اومدیم خونه ! راستی امروز عید هست ، شما واسه عید چی کار کردین ؟ سال خوبی رو واستون آرزو می کنم !

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:22 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 22:45 توسط دکتر بهزاد
|
تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم

حالا بی تو اینجا در به در بارون می باره

توی این شب بهاری تو دور از من

بیا اینجا ستاره به من بگو آره آررره آرررررره آررره آآآآآررررررررره !بهزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد !

زندگی با تو خیلی خوبه !

هر وقت تو اینجا هستی همش بهاره



دست به دست نازنین با هم باشیم

اسمم رو صدا کن به من بگو آره

برو تو موزیک دیگه ! بقیه داستان رو خودت کشف کن !

+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 6:46 توسط دکتر بهزاد
|
سلام !

هنوز دارم می نویسم ! پس هستم !

چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

به من ؟ به من که خیلی داره خوش می گذره ، ولی باید سعی کنم این خوش ها رو کمتر کنم ،چون شنیدین که میگن خوشی زیاد یه بلایی سر آدم میاره ؟

این پست رو می نویسم به خاطر دوست عزیزم ستاره !

یا همون خاله ستاره !



خیلی خیلی می خوامش من این موجود رو ! خیلی باهاش حال می کنم، یه حرف هست ، اونم اینه که آدم دوست دختر داره ، درست ، ولی نباید یه چیز رو هی بلیسه !


فکر کنم منظور حرفم رو خوب گرفتین !

خوب حالا این حرف رو اصلا چرا زدم و منظورم چی بود از این حرف ! این صحبتی هست که من و ستاره با هم بعضی وقت ها میکنیم !

موضوع اینه که چرا بعضی ها بیش از حد زیاده روی می کنن تو گفتن کلمه دوست دارم و از این قبیل چرت و پرت واسه این که دوست دخترشون بلانسبت دوستان ، به آقا یکم بیشتر حال بده تو سکس !

آخه چرا ؟

آخه یه سکس که سر و ته این موضوع با ۱۰ هزار تومان پول جور میشه ، چرا بعضی ها خودشون رو به اندازه میلیون ها تومان کوچیک می کنن ؟ چرا ؟

آخه چرا؟

چرا باید جوون های ما به این روز بیفتن !

البته همه ما یه زمانی به این صورت بودیم ، چه کوتاه و چه بلند مدت !

ولی به نظر من همیشه باید تو سر زن جماعت زد تا واسه مرد ها شاخ نشن !

ولی خوب ، زن خوب هم واقعا نعمت هست ،جدی میگم ، همه زن ها هم بد نیستن ، ولی زن خوب هم خیلی هست ، من که امیدوار هستم تمامی دختر های وبلاگ از دسته زن های خوب باشن ، تا زن های بد !

آهان ! داشتم این رو می گفتم، این وبلاگ مارمولک رو که میبینین ، این خاله ستاره ، یکی از موسس های این وبلاگ هست و تقریبا یه سهمی هم تو این وبلاگ داره ، و یه جورایی از اولین کسایی هست که تو ساخت این وبلاگ و پشتیبانی این وبلاگ بوده و واسه من از اهمیت ویژه ای برخوردار هست و احترام خاصی بهش دارم !

نبینم کسی بد خاله جونم رو بخواد !

راستی یادم رفت بگم ، امروز روز تولد مادرم هست ! مامان تولدت مبارک !

+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط دکتر بهزاد
|
به به ! موزیک ببین چی میگه!

چطورین بچه ها ! خوبین؟جاتون خالی ! چند روز پیش با یکی از بچه ها رفتیم خونمون تو نیاوران !

به به ! ساعت ۱۲ شب رسیدیم اونجا ! تا ۱۲.۳۰ شام رو درست کردیم و شروع کردیم به خوردن !

صدای موزیک داشت از باند های ظبط پخش می شد !

با دوستم شام رو که خوردیم ،بعد بی کار همین طور نشسته بودیم و داشتیم موزیک گوش می دادیم !

دوست دختر رفیقم زنگ زد ،بعد از احوال پرسی رفیقم به دوست دخترش گفت بیاد ،حالا ساعتچند بوند ؟ ۱ نصفه شب !

دوست دخترش همراه با رفیقش اومد ! شدیم ۴ نفر !

۲ تا پسر و ۲ تا دختر ! بچه ها هم همه بچه های فازی بودن !

نشستیم با هم قوطی های مشروب رو خوردیم،و همه بالا بودیم !

این رفیق ما که نشسته بود و می گفت : بهزاد نمی تونم از جای خودم بلند بشم ، دنیا داره دور سرم می چرخه !

منم هی می خندیدم !

اون دختر ها هم که داشتن تلو تلو می خوردن !

صدای موزیک بالا بود !من شروع کردم سر جای خودم به رقصیدن !

موزیک کاملا رو مخ بود ! به رفیقم و دختر خانوم های سوسول می گفتم باز هم بریزم بخوریم ؟ رفیقم که جواب کرده بود، یکی از اون دختر ها پا به پای من می خورد !

همه مست و پاتیل بودیم ! رفیقم تو اون احوال می گفت پاشو بریم پارک نیاوروون !

حالا ساعت چند بود ؟ ۳ نصفه شب !



تخمه ، لواشک ، شکلات و... ر. زمین بود و بچه ها داشتن خودشون رو پذیرایی می کردن !

بعد ۴ نفری با هم شروع کردیم به سیگار کشیدن ! خیلی فاز داد خدایی !

بعد دیگه می خواستیم بخوابیم !

البته اینم بگم هر کس واسه خودش یه جایی رفت خوابید و کاملا شئونات اسلامی رعایت شد !

اوه اوه اوه ! ۸.۳۰ صبح هم امتحان داشتم من!

تازه باید زودتر هم بلند می شدم که خونه رو مرتب کنم که کثیف نباشه !

صبح ساعت ۶.۳۰ از خواب پا شدم و با بچه ها خونه رو مرتب کردیم ، بعد دختر ها رفتن خونه خودشون ، من و رفیقم هم با هم رفتیم سر جلسه امتحان !

دیروز وقتی برگشتم خونه داشتم از خستگی می مردم !

+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:45 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:4 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:6 توسط دکتر بهزاد
|
سلام دوستای کوچولو !

نمیدونم در چه احوالی هستین ؟ آقا رضا هم که همش نظر می ذاره واسه ما و کلی حال میده !

این دوست دخترمون هم که داره حسابی کار میکنه و پول هاش رو جمع می کنه !

حالا به کسی نگین ،قرار پول هاش رو که درسا جمع کرد ،من و درسا همه پول ها رو برداریم بریم لواشک بخریم !


جــــــــــــــــــــــــــون ! لواشک !

امتحان ها هم که فعلا داریم همین طور میدیم !

(البته امتحان رو !

) خدا کنه قبول بشیم ! می دونم آدم نامردی هستم که شما رو این چند مدت تنها گذاشتم ،ولی به خدا امتحانات پدر من رو در آورد !

این پست رو هم واسه شما دوستای گلم زدم ،البته با شرمندگی !

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:45 توسط دکتر بهزاد
|